تبليغاتX
کافه کلاسیک
حسابی سرم شلوغ شده فکر کنم تا یکی دو هفته وضعیت به همین شکل باشه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط عباس چترفیروزه  | 

اینجا پیست کارتینگ آزادی....یوهوووووووووووووووووووووووووووووووووو

mp3 player رو روشن میکنی کلاه کاسک رو میگذاری رو سرت جمعا ۷ نفر برای مسابقه آماده میشن آهسته سوار ماشین میشی و موتور رو گرم میکنی حالا باید منتظر باشی تا چراغ سبز بشه. صدای پلیر رو زیاد میکنی وووووووووووووووو برو که رفتیم . فقط و فقط گاز میدی اصلا سر پیچ ها ترمز نمی کنی فقط بایستی با پدال گاز بازی کنی ۱۰ دقیقه از خودت . از دنیا . خلاص میشی. یوهووووووووووووووووووووووووو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط عباس چترفیروزه  | 

حقیقت اینه که زیاد اهل از خودم نوشتن نیستم.  ولی این چند وقت که از انتخابات گذشته میبینم یکسری از دوستان هنوز درگیرش هستن. سعی کردم یه جوری بگم بابا بیخیال ولی نشد. یکی از دوستان بهم گفت خوشبحالت که میتونی اینقدر راحت باشی. حالا مجبور شدم تا قدری توضیح بدم.

نوجوان که بودم خیلی پیگیر تر از الان بودم. همیشه درس واسه من تو اولویت دوم بوده  واقعا چراش رو نمی دونم. یادمه یکی از دوستام گفت بیا بریم تکواندو خیلی خوبه من چند وقتی هست که دارم میرم. منم گفتم بریم آخه اصولا عاشق ورزش بودم. این واسه اول راهنمایی بود. سوم که رفتم دان یک رو گرفتم یعنی پله های سعود رو چند تا یکیش کردم. تو همین دوران بود که عضو تیم دو و میدانی استقامت مدرسه شدم .. خلاصه تو تهران دوم شدم .   البته فقط یک مسابقه بود و دیگه هم دنبالش رو نگرفتم . خلاصه بعدش شدم جزو اعضا تیم فوتبال مدرسه. از اینجا بود که خاطرات اصلی زندگیم شکل گرفت. تقریبا روزی میانگین ۴ساعت تمرین داینامیک داشتم. در تیم های وحدت-مترو-کانون ابوذر-پاس و نهایتا دخانیات بودم.از دسته دو رفتم دسته یک و از دسته یک لیگ کشور و از اونجا جزو ۱۰۰ نفر انتخابی تیم ملی نوجوانان و ادامه پیدا کردن این ماجرا و رسیدن به رتبه ۳۵ . اینجا بود که کلا فوتبال رو گذاشتم کنار . داستانش خیلی مفصله . خیلی سخته درک معنی نداشتن پارتی تو سن نوجوانی. خیلی سخت بود وقتی میدیم حقم رو دارن ازم میگیرن و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم. این شد که ورزش رو برای مدتی رها کردم . رفتم تو بازار دنبال کار کامپیوتر یادمه اون موقع تازه پنتیوم ۲۳۳ اومده بود و خیلی کم بودن کسایی که باهاش کار میکردن. اینو مجید خوب یادشه (دوست قدیمی) . تو بازار یکسری چیزا واسم خیلی جالب بود . خوبیاش رو گرفتم و بدی هاش رو فقط دیدم. یادمه اینها واسه دوران دیپلم بود. تو این دوران خیلی گیج بودم . گیج گیج . احمد یکی از دوستام گفت عباس بیا باشگاه ما . گفتم دل و دماغ ورزش رو ندارم . کلی تلاش کرد تا مخم رو زد. اینجا بود که استاد سید مجتبی سادات رو  شناختم . بزرگترین انسانی که در زندگی من تا الان وارد شده. اوستا نبود . استاد بود . هفته ای ۶ ساعت تو باشگاهش تمرین میکردم . و چیز های خوبی یاد گرفتم. بعد از چند وقت تو کنکور مهندسی دریا قبول شدم ( عاشق سفرم) ولی چون عینک میزدم ردم کردن. این شد که سوت شدم کاردانی اصفهان . کلی چیزای تازه دیدم . معنی تنهایی رو درک کردم . معنی غربت رو. یکی از استادهای دانشگاهمون گفت دوست داری یه پروژه بهت بدم؟ من هم قبول کردم . تونستم یک قطعه سرامیکی تولید کنم که تو ایران تا اون موقع تولید نشده بود . این شد که موقعیت واسه درس خوندن تو اروپا برام پیش اومد . با یک کاغذ رفتم جزو اندیشمندان جوان ایرانی. فکر کن. درس تمام شد و بلافاصله رفتم سربازی . آهای اونایی که بهم گفتین بیخیال بخونید. آموزشی رفتم یزد . تو اوج سرمای کویر. ولی اونجا اکثر فرماندها خوب بودن . یعنی ماه بودن. روز آخر یه امریه دادن دستم که توش نوشته شده بود سرباز انصار المهدی(عج) . افتادم تو تیپ حراست سپاه حفاظت انصار . مادر بگرید. عجب دوره ۲ماهه آشغالی بود . تا حالا مردم رو مجبور شدین بزنین؟؟ تا حالا مجبور شدین به کسی احترام بگذارین که ارزش یک هویج رو نداشته باشه ؟؟ تا حالا رفتین تو آسایشگاه سربازای افسر و ببینید تبدیل به انسانهای افسره ای شدن که وقتی بلند میشن و میشینن فحش ... بدن. تا حالا رفتین رفتین خیابان ۱۲ فروردین ؟؟ من تو اون کیوسک اولی بودم. حیف که نمیشه همش رو گفت. با کلی بدبختی رفتم تو افسرهای اداری. ۶ صبح تا ۷ بعدازظهر . اینم از اداریش . خلاصه با هر فیلم و داستانی بود رفتم جماران. جایی که بهش میگفتن هتل سربازا . ولیییییییییییییییییی. امان از چیزهایی که دیدم. ولش کن بابا حالا میگم فردا میان چوب تو آستینم میکنن. خلاصه خدمت بدون ۲ثانیه اضافه خدمت تمام شد. تصمیم گرفتم دوباره درس بخونم ۲ ماه تا کنکور وقت بود. تغییر رشته دادم رفتم درس های بچه های مکانیک رو خوندم. ( خدائیش اگر دلو دماغش باشه هیچ کاری سخت نیست) . تهران قبول شدم ولی بنا به دلایلی کاشان رو انتخاب کردم. کاشان اکثر استادها یا شریف خوندن یا پلی تکنیک و اکثرا دکتراشونم خارج گرفتن . و لی نکته اینجاست ۱ نفر آدم حسابی توشون نیست. بخدا نیست. شعور اجتماعی صفر . حالام که دیگه تقریبا داره تموم میشه. ولی عوض همه بدیهاش یک کار دروست و حسابی راه انداختم که واقعا دوستش دارم.

پی نوشت: بنظرم بیخیال مدادهای رنگی . بعد چیزایی که من دیدم و درک کردم به این نتیجه رسیدم این چیزایی که دیدین رو زیاد جدی نگیرین که اگر گرفتین یه روزی تو تاریخ مردم آینده بهتون میخندن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط عباس چترفیروزه  | 

سلام

داشتم آلبوم عکس هام رو میدیدم. این دو عکس توجهم رو بخودش جلب کرد. خدمت دوستانی که هنوز من رو ندیدن بگم من در قسمت سمت راست ایستادم.

گرم بود عجیب

سرد بود عجیبتر

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط عباس چترفیروزه  | 

نتايج يك تحقيق در آراء و نظرات دكتر شريعتي نشان داد كه او تنها راه رهايي از انحطاط را ايجاد يك رنسانس اسلامي مي دانست.

شريعتي قصد دارد با طرح ايده بازگشت به خويشتن و اصلاح ديني راه رهايي از انحطاط را به مسلمانان نشان دهد. مفهوم انحطاط در نظر وي داراي 2 جنبه، يكي عقب ماندگي اقتصادي و صنعتي و ديگري از دست رفتن روح خدائي انسان در دوره جديد است. شريعتي انسان را موجودي داراي روح خدائي و جانشين او در زمين مي داند كه در دوره جديد با رواج فرهنگ مادي غرب، اين روح خدائي مورد تعرض قرار گرفت و به حاشيه رانده شد و با ترقي و دستيابي به پيشرفت ، انسان به شيء تبديل شد و آزادي اش را از دست داد.
شريعتي معتقد است نظام سرمايه داري كه انسانها را به شيء و مصرف كننده كالاهاي خويشتن تبديل كرده است، از زماني كه به استعمارگري روي آورد با نفي و تحريف فرهنگ ملل جهان سوم، آنها را نيز از خودشان بيگانه نمود تا به موجوداتي تهي تبديل گردند و آقايي و سروري او را بپذيرند.
او با طرح بحث اليناسيون و مسئله وجود و ماهيت و ارتباط دادن آن با تاريخ و فرهنگ به يك راه حل اجتماعي مي رسد و آن بازگشت به خويشتن است. از طريق اين بازگشت مي توان هم بر بحران معنا و هويت و بي شخصيتي انساني و ملي غلبه كرد و هم به توسعه اقتصادي رسيد.
شريعتي از طرفي چون معتقد بود تجدد موجود در كشورهاي جهان سوم توانائي تغيير و دگرگوني مثبت را ندارد و نتها كاركردش، مصرفي كردن جامعه است و از طرف ديگر چون به نقش دين مبين اسلام در جامعه ايران آگاه بود و هر تغييري در اين جامعه را مستلزم تغيير بينش مذهبي مردم مي¬دانست، بازسازي انديشه ديني را هدف اصلي خويش قرار داد.
از نظر وي براي رهايي از وضعيت انحطاط آميز موجود، نيازمند يك ايدئولوژي هستيم و اين ايدئولوژي با بازگشت به خود و ايجاد يك رنسانس اسلامي بدست مي آيد. ايدئولوژي اسلامي علاوه بر حل مشكل انحطاط مسلمانان، راه سومي را پيش روي بشر مي گذارد و به نيازها و جستجوي روح خدايي انسان پاسخ مي دهد.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط عباس چترفیروزه  | 

آقایون و خانوم ها نقطه فقط همین
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط عباس چترفیروزه  | 

سلام

مدتی هست که درگیر امتحانات بودم بدلیل سختی حتی موبایلم رو به حالت تعطیل در آورده بودم. چه کنیم دیگه مجبوریم به اجبار!!!

یه مطلبی رو یکی از بچه ها نقل میکرد که جالب بود. میگفت میدونید فیل رو چطور تربیت میکنن؟

وقتی بچه هست پاشو میبندن و میخ میکنن تو خاک بچه فیل هرچی تلاش میکنه فرار کنه نمی تونه کم کم که بزرگ میشه چون تو ذهنش مونده که تلاش کردن فایده ای نداره درنتیجه دیگه هیچ کاری نمی کنه . آره به همین راحتی !

داشتم فکر میکردم چه شباهتی بافیل دارم؟ خوب دماغش که خیلی خستس پس ربطی به من نداره. گوش هاش هم که نه .هیکلش هم که عمرا پس چرا طرز فکرمان یکیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط عباس چترفیروزه  | 

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند

 در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست
When the world pushes you to your knees, you are in perfect position to pray
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط عباس چترفیروزه  | 

سلام

بعد از مدتها بلاخره وقت شد تا بنویسم . جاتون خالی هفته پیش طی یک سفر علمی تفریحی کاملا ناخواسته به دیدار کویر رفتیم . نمی دونم تاحالا از شنهای روان چیزی شنیدین یا نه . خیلی خیلی نمی دونم چیه :)))) باور کنید هرچی فکر کردم لغتی پیدا نکردم.( گرم بود . روشن بود. خسته بود. سکوت بود. جذاب بود. هنری بود. وحشی بود. وسیع بود. از خیابون و آدم خبری نبود. مررررررررررررد بود. به من داشت میگفت به ما نمی خوری بچه!!! و از سبزی بدش میومد. )

 به غیر از کردستان و اهواز و سیستان تقریبا تمام ایران را گشته ام . هر جایی از این مملکت که میری نکات تازه ای رو میبینی و میفهمی. عکسها هنوز به دستم نرسیده ولی حتما نمایش خواهم داد. خلاصه بعدش واسه ناهار رفتیم باغ پسته یکی از دوستان و خلاصه دلی از عزا پوکاندیم.

یک چیز جالب دیگش هم صحبتی با یک مرد کویری بود . داشت از روزگار و روابط اجتماعی صحبت میکرد.!!! میگفت آقا برد یا باخت درست نیست . یا برد برد یا باخت باخت این درسته.

آیا بنظر شما درست گفته ؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط عباس چترفیروزه  | 

              با دیدن این کلیپ مشعوف شدیم.

http://www.youtube.com/watch?v=BAI56DDaBaw

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط عباس چترفیروزه  |